تبليغاتX
بی فریاد
جسم هرزه هزار بار مقدس تر از روح هرزه است...


 همه ما تو زندگیمون خودمونو با نقابی میپوشونیم...


هر چقدر بد یا خوب ..

همگیمون..هر روز...

و..

بعضی اوقات اینقدر ماسک میزنیم...


که فراموش میکنیم واقعآ کی هستیم..


ولی..


بعضی اوقات..اگه خوش شانس باشیم..

یکی میاد و بهمون نشون میده واقعا کی هستیم....

و کی باید باشیم..



هر نفر....هر چقدر بد...هر چقدر خوب.. فقط یک ناجی...


#







+ تاریـــــــخ شنبه هفتم آبان 1390 ساعــــت 9:0نویــــسنده بی فریاد |


این روز ها..


آن بالا کسی نیست..


که صدای فریادم را بشنود.






آخرین فریاد

ساعت 1:19

5.5.1390


+ تاریـــــــخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعــــت 1:27نویــــسنده بی فریاد |


میشه همه چیز رو لمس کرد

میشه فهمید که تو چی میگی

و اینکه من شیطانم و خوک صفت!

اصلا خود خوک

و گناهکار

و تو فرشته ای مصون از گناه!

و دستهای تو پاک پاک بود !

و کلام تو !..

و تن تو !

و...


چیزی قابل تحلیل نیست


فقط بدون که

تو  اگر پاک پاکی 


گناه من با تو ..از تو سرچشمه گرفت !

تک تک کلماتت توی ذهنمه

و تو هیچ چیز رو نفهمیدی.


یادت باشه.

من یک آدمم فقط همین!


با بهشتت هم کاری ندارم

با فرشته ها هم همینطور!


ولی یقین داشته باش منم تو دنیای خودمم

بسیار زیباتر از دنیای تو..



برای من نه گناه اهمیتی داره نه شیطان و نه..

و

تو هنوز هم میتونی خودت رو پاک بدونی



و من هم تو رو عشق پاکی میدونم که زمانی با من بود

تمام


خوب ...


از اینجا یکم نوشتن سخت میشه



یقینآ روزی تو با فرشته ای مثل خودت ازدواج میکنی..!

تنها خواسته تو..


 که توی این چند مدت دیدم.

خوب کمی آنسوتر

و توی بهشت خودت زندگی خواهید کرد.

وشاید..


او تو را خواهد بوسید... و تو او را.



و



اینو یادت باشه در بد ترین حالت در هر زمانی اگر زنی ... با من چشم در چشم شد چشمانمو میبندمو

فقط..

کسی رو میبینم ...

که منو خوک خواند

و

در آخر

اینها ذره ای از حرف های کسیه که داره میره

   دکمه ارسال را به آرامی می فشارم ..

تمام #





مردونه تمومش کن من طاقتشو دارم...      


هر بار ترحم بود...


اینبار نمیذارم.



با عشق برو وقتی ...        با عشق نمیمونی

مردونه تمومش کن               وقتی که نمیتونی


تو میری و میمونی...            این معنی رفتن نیست


اینبار تمومش کن...             تا وسوسه با من نیست..


باید یه نفر از ما...                  از خاطره ها رد شه


من یا تو نمیدونم...                 باید یه نفر بد شه


من پیش تو آرومم                 تو پیش من آشوبی


انقدر به من بد کن...                باور نکنم خوبی



مردونه تمومش کن....#


+ تاریـــــــخ یکشنبه یکم خرداد 1390 ساعــــت 2:58نویــــسنده بی فریاد |



من واسه تو نمینویسم


خیلی بده آدم بدترین چیزو بدونه.


و خیلی بده که آدم بفهمه که ساده و ... بود


به خودت نگیر لطفا..

.


 به همین سادگی.... 

 

خاطره ای ۶ ساله....مرد



شاید یه جای دیگه یه کس دیگه منتظر توست.#



به یاد آرزوهای از دست رفته مان


یک دقیقه سکوت... لطفا


بدرود#

+ تاریـــــــخ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ساعــــت 0:19نویــــسنده بی فریاد |
یادش بخیر.


شیشه های ماشینو میکشیدیم بالا

تا میتونستم نفس میکشیدم.

تا بخار شیشه ها رو بیشتر کنم

انقدر که هیچ کس نبینه

رد و بدل شدن این بوسه های بی قرارو...





+ تاریـــــــخ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ساعــــت 8:43نویــــسنده بی فریاد |
باز سالی گذشت

دوباره تکرار و تکرار .. 

امروز به روح خسته ام اعلام میکنم

باید بمانی


باز تا نوروز دیگر . تا بهاری دیگر..

تا تحویل سال .. بی حوصله لبخندی دیگر..

باز و باز... تکرار و تکرار ..


امروز تصمیم گرفتم  آنقدر زنده بمانم 

 تا مردن همه کسانی را ٬که روزی حاضر بودم برایشان بمیرم ٬ ببینم..#

+ تاریـــــــخ یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعــــت 2:19نویــــسنده بی فریاد |
این روزها..


وقتی همه رو مثل فرشته میبینم و ..

خودمو گناهکار..

از حرکاتم...از رفتارم.. از گناهانم.. خسته میشمو..

با هزار زحمت از خودم دورشون میکنم...

دقیقا همون لحظه ای که احساس میکنم دیگه پاک پاکم..

میبینم همون فرشته های پاک اطراف خیلی از من گناهکار ترن..


پی نوشت : بزرگترین نیرنگ شیطان این بود که باعث شد فکر کنی وجود نداره #

+ تاریـــــــخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ساعــــت 1:11نویــــسنده بی فریاد |
ما در طول زندگی در تلاشیم مرگ رو متوقف کنیم ...

میخوریم ، خلق میکنیم ، عشق میورزیم ، دعا میکنیم ، میجنگیم و میکشیم ،..

اما در مورد مرگ چه میدونیم ؟

جز اینکه هیچ کس برنگشته ؟


پی نوشت :

در زندگی به نقطه ای میرسی که ذهن تو از امیالش..

از فکری که اونا اشغال کرده بیشتر عمر میکنه ،

زمانی که فقط رویاهات موندن ..


اون موقع باید با رویاهات زندگی کنی..


اون موقع ممکنه مرگ یک هدیه باشه .

+ تاریـــــــخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ساعــــت 9:1نویــــسنده بی فریاد |


این روزها..

خدا كارش رو با روش های عجیبی پیش می بره



پی نوشت : دوباره باید دانشگاه  برم

+ تاریـــــــخ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ساعــــت 23:30نویــــسنده بی فریاد |

دیشب بارونی بود

با صدای بارون خوابم برد.


دیشب خواب دیدم عاشق شدم


با صدای رعدو برق از خواب پریدم.


حساس آزادی میکردم.


چه حس خوبی..


...


در بدترین حالت ممکن ..

میشه ارزش بیداری رو بعد یه خواب بد فهمید..!

+ تاریـــــــخ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ساعــــت 14:46نویــــسنده بی فریاد |